گلدان

وبسایت شخصی من

گلدان

وبسایت شخصی من

سلآم
خوبی ❔❔
من محمد هستم کوچیک شما. 🙂🙂
دانشجو هستم. 🎓🎓
مهندسی برق در یکی از دانشگاه های تهران. 🔌
اینجا گلدون منه! 🌹🌼🌹
خوش اومدین ... 😎😎

آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «خاطرات :: حج عمره» ثبت شده است

جایتان خالی در مکه مکرمه که بودیم مراسمی با عنوان "شبی با شهدا" از طرف دانش اموزان کاروان ما برگزار شد ...
در آن مراسم آقای عسکری نامی برایمان صحبت کردند ...
برادر ایشان در سن نوجوانی شهید شده بود ...
ایشان با خضوع و فروتنی خاصی برایمان صحبت کردند و گوشه هایی از وصیت نامه ی برادر شهیدشان را برایمان بازگو می کردند ...
یک جای حرف هایشان به اینجا رسیدند که شما که لیاقت حضور و زیارت این اماکن مقدس نصیبتان شده است باید سپاسگزار پدر و مادرهایتان باشید ...
ادامه دادند: قطعا در بین شما کسانی هستند که پدر و مادرهایشان هنوز به این سفر مشرف نشده اند ... بی شک کسانی هستند که پدرهایشان با قرض و وام پول این زیارت را فراهم کرده اند ... لذا شما وقتی به شهرتان و آغوش والدینتان برگشتید باید دست پدر و مادرتان را ببوسید ...
--- این حرف های واقعا مرا تحت تاثیر قرار داد ... درست است که پدر و مادرم به حج تمتع مشرف شده اند ولی فکر که کردم دیدم واقعا اگر دعای پدر و مادرم نبود به راستی من چگونه می توانستم در این سن به زیارت حرم حضرت محمد که آرزوی هر مسلمانی است و از آن مهم تر زیارت قبله ی مسلمین جهان ، مکه ی مکرمه مشرف شوم .
از این رو روزی که از سفر بازگشتم در آن های و هوی روبوسی و زیارت قبول گفتن اقوام و آشنایان به یکباره خم شدم و دست مادرم را بوسیدم ... اشک های مادرم جاری بود و از این حرکت من بسیار خرسند شد ... 
اما لیاقت بوسیدن دست پدرم نصیبم نشد ... هرکار کردم نتوانستم شرایطی را پیش آورم که دست این بزرگوار را ببوسم ...
به همین دلیل اینجا این را امروز و این ساعت مکتوب می کنم تا یادم باشد انجام این کار همچون دینی بر گردنم است و آن را باید ادا کنم ...
ان شاء ا...  

به نام خدا

دقیقا روز جمعه گذشته ساعت 9 صبح وارد خونمون شدم .

ورودی پس از زیارت حریم امن الهی و حرم رسول ا... (ص) و ائمه ی مظلوم بقیع ...

پدر و مادرم ، دایی هایم ، خاله هایم ، عمه هایم ، احسان خواهرزاده ام و ... لطف کرده بودند و هریک برایم پارچه ای را نوشته بودند و آن ها را بر دیوار خانه مان زده بودند ...

از ماشین که پیاده شدم همه به استقبالم آمدند و من هم به گرمی آنان را در آغوش گرفتم ...

واقعا این ماه اسفند برایم فراموش نشدنی است ...

راستش را بخواهید از همان ظهر جمعه که برسر جای خود شدم دوست داشتم بیایم و گلدانم را بروزرسانی کنم ولی باور کنید تا به همین الان هیچ فرصتی برای این امر پیدا نشد ...

حالا آمده ام و می خواهم همچون گذشته و بهتر از قبل گلدانم را آبیاری کنم ...

آمین

خداحافظی و طلب حلالیت هم برای خودش داستانی داره ...

البته اگه طرف مقابلت دوستات باشن زیاد مشکلی نداره ...

ولی امان از اون لحظه ای که بخوای از معلمات خداحافظی کنی ...

توی این هفته ی آخری سعی کردم از معلم هام خداحافظی کنم ...

راستیتش خیلی در انجام این کار موفق نبودم ...

معلم اول - معلم درس "قــ" جاب آقای "ف" خیلی خوش حال شدن و بسیار گرم با من رو بوسی کردند و گفتند تازه میام سر راهت !

این یه روحیه ی خیلی عالی برای خداحافظی با معلمای دیگرم بود ...

خلاصه از چندتا معلم خداحافظی کردم و از چندتایی هم از بستی خجالت می کشیدم چیزی نتونستم بگم ...

البته تصمیم گرفتم از این دسته معلم های بسیار محترم به صورت تلفنی خداحافظی کنم ...

اینجاس که وافعا میشه به این نتیجه رسید که معلم باید با شاگردش خیلی صمیمی باشه تا تو این جور مواقع شاگرد بنده خدا تو فشار نباشه ...

اگه خدا قسمت کنه ان شاء ا... روز یکشنبه ی هفته آبنده که میشه 27 بهمن عازم سرزمین وحی هستم ...
از طرف عمره دانش آموزی ...
البته فقط نوبتش رو بهمون دادن وگرنه تمام پولش رو ازمون گرفتن که البته به جاش ارزش داره ...
نمیدونم چی کار کردم که دارم میرم حج ... البته اهل نماز و قرآن و ... هستم ولی بازم بدون گناه نیستم و به نظرم لیاقت رفتن به خانه ی خدا و مدینه و قبرستان بقیع رو ندارم ...
راستیتش فکر کنم این سفر از مجلس روضه ی امام حسین (ع) قسمتم شد ...
راستیتش تو همین محرم 1392 یه شب که فکر کنم شب عاشورا یا شام غریبان (درست یادم نیست) آقا امام حسین بود توی حسینیه شهرمون داشتیم سوگواری و گریه می کردیم ... حال و هوای خاصی بود ... اون روزها پرچم گنبد آقا اباعبدا... رو به شهرمون آورده بودند ...
یه گوشه نشسته بودم و مداح خوب هیئتمون با سوگ خاصی روضه می خوند ... خیلی گریه کرده بودم ... تا اینکه یکباره مداح گفت : امشب می خوایم زیر پرچم آقا امام حسین اربابمان گریه کنیم و بعدش یه نفر یه کیف سامسونیت رو به داخل هیئت اورد ...
نوشتن و توصیف کردنش سخته ...
در کیف رو بازکردند و پرچم گنبد آقا رو که قرمز رنگ بود رو در آوردند و روی منبر جلوی چشم ما قرار دادند ...
همه گریه می کردند ... مداح هیچی نمی خوند ولی همه با صدای بلند گریه می کردند ...
من هم دلم اون شب شکست و قسمت شد خیلی با خلوص نیبت برای آقا اباعبدا... گریه کنم ...
سرتون رو درد نیارم ولی به نظرم سفر چند رو آیندم به سرزمین وحی ثمره ی این شب بوده ...
یا علی