گلدان

وبسایت شخصی من

گلدان

وبسایت شخصی من

سلآم
خوبی ❔❔
من محمد هستم کوچیک شما. 🙂🙂
دانشجو هستم. 🎓🎓
مهندسی برق در یکی از دانشگاه های تهران. 🔌
اینجا گلدون منه! 🌹🌼🌹
خوش اومدین ... 😎😎

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۹ مطلب با موضوع «خاطرات :: دانشگاه» ثبت شده است

زود بنویسم و برم بخونم که فردا 2 تا پایان ترم دارم! (چه درسایی؟ ای بابا چقدر شما کنجکاو هستین (مودبانه گفتم!) ! فارسی و محاسبات عددی).

الان ساعت و 1:51 هستش و بچه ها ظاهرا رفتن ناهار بخورن و خواب عصروونه. ولی ما پای ثابت اینجایم !


امروز هوای تهران بارونی بود و هنوزم بارونیه ...
حدود یه هفته پیش بود که من و علی اصغر داشتیم ناهار می خوردیم تو اتاق. بچه ها نبودند رفته بودند خونه هاشون برا فرجه ها ...
خلاصه اینکه علی اصغر یه مقدار برنج ته ظرفش موند و گفتم ایناشم می خوردی دیگه!؟
گفت: نه نمی خوام. ظرف ها رو برداشتم و بردم آشپرخونه. از تویه اتاق داد زد: برنج ها رو نریزی سطل زباله! بذار پشت پنجره برا کبوترا ...
منم گذاشتم.
سه چهار روز بعد رفتم ببینم برنج ها هست یا نه که دیدم آره همشون هستن!
تو دلم گفتم: چه خیال باطلی داشت این علی اصغر ما!
تا اینکه امروز رفتم تو آشپزخونه و دیدم از پشت پنجره سایه ی یه کبوتر دیده میشه ...


آره!
هوا بارونیه و سرد!
یه کم از غذاهامون رو بذاریم برا اونا!

ترم قبل (ترم یک) یادمه یه بار تو سلف دانشگاه، آبگوشت خورده بودم و از مزش اصلم خوشم نیومده بود و به همین خاطر دیگه تا امروز هیچ وقت آبگوشت رزرو نکرده بودم. علی رغم اینکه بسیار آبگوشت دوست دارم!

هفته قبل بود که موقع رزرو غذا دیدم یک شنبه ظهر (یعنی امروز ظهر) یکی از غذاهاش آبگوشته. با خودم گفتم این دفعه که خوابگاهم بذار آبگوشت خوابگاه رو بخوریم ببینیم چجوریه.

آقا آبگوشت رو گرفتیم و خوردیم!

یعنی یه چیز می نویسم یه چیزی می خونی!

چقققدر خوشمزه بود ... عالی بود ...

بهترین غذایه این ...

اینم عکسش:



دو ماهی هست نرفتم خونه. یه عکس امروز ظهر فرستادم برا بابا و مامانم که ببینن زنده ام!
چند وقتی هم هست که می خواستم ریش بذارم. (البته این جمله که "خوشم میاد که ریش داشته باشم یا خوشم میاد قیافم اینجوری باشه" یه کمی مشکل داره!... بگذریم).
خلاصه بابام وقتی عکس رو دیدند تو تلگرام گفتند ماشین اصلاح موزرت خرابه؟!
گفتم نه. چطور مگه؟
گفتند: آخه مامامنت این ریشت رو می بینه می ترسه! (مَشتَرسَ!)
منم گفتم باشه کوتاه می کنم ریشم رو.
حقیقتش رو بخواهید من دوست دارم ریش بگذارم چون هر شهیدی رو می بینم ریش داشته. البته این فقط و فقط نظر منه و صد در صد درست نیست. هم چنین شنیده بودم که زدن ریش حرامه یا جایز نیست و یه این طور چیزایی ولی در مورد اون تحقیق نکرده بودم.
همین شد که تو نت سریع زدم " آیا زدن ریش با ماشین موزر حرام است؟"
نظر آیت سیستانی اومد که:
اگر به مقداری باشد که صدق ریش بکند اشکالی ندارد.
همین شد که رفتم و ریشم رو با ماشین موزر زدم فقط به خاطر دل پدر و مادرم!
تازه عکسش هم براشون فرستادم!

پ ن: زدن ریش چه با تیغ و چه با ماشین ته زن، به احتیاط واجب حرام است.


سلام. امروز ساعت 11 صبح دست از خوندن نقشه کشی کشیدم و گفتم بریم مستند نگاه کنیم. مستند "زخم تازه" که در مورد حوادث تلخ عاشورای 88 بود رو شروع کردم به نگاه کردن. تایمش جوری بود که وقتی تموم می شد اذون ظهر رو می گفتن و بعدش هم می رفتم نماز. خلاصه مستند تموم شد و اذونم گفتند و ما هم راه افتادیم طرف مسجد. وارد حیاط مسجد که شدم متوجه شدم نماز شروع شده. و این شد که سریع السیر کفشام رو بیرون آوردم و همینطوری گذاشتم داخل یه قفسه. اتفاقی تو همون حال و هوا دیدم شماره قفسه نوشته 188. چون با 88 یه شباهت هایی داشت با خودم گفتم خاطره ی خوبیه بذارم تو گلدونم.

نماز که تموم شد اومدم کفشام رو بردارم دنبال قفسه 188 می گشتم که پیداش نمی شد! گفتم شاید 88 بوده و قفسه 88 رو باز کردم دیدم آره! اون 188 نبوده و 88 بوده! خلاصه دیدن مستند اتفاقات تلخ عاشورای 88 همانا و گذاشتن اتفاقی کفش ها در قفسه 88 هم همانا!


پ ن : مستند زخم تازه رو از اینجا دانلود کنید!