گلدان

وبسایت شخصی من

گلدان

وبسایت شخصی من

سلآم!

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

خداحافظی و طلب حلالیت هم برای خودش داستانی داره ...

البته اگه طرف مقابلت دوستات باشن زیاد مشکلی نداره ...

ولی امان از اون لحظه ای که بخوای از معلمات خداحافظی کنی ...

توی این هفته ی آخری سعی کردم از معلم هام خداحافظی کنم ...

راستیتش خیلی در انجام این کار موفق نبودم ...

معلم اول - معلم درس "قــ" جاب آقای "ف" خیلی خوش حال شدن و بسیار گرم با من رو بوسی کردند و گفتند تازه میام سر راهت !

این یه روحیه ی خیلی عالی برای خداحافظی با معلمای دیگرم بود ...

خلاصه از چندتا معلم خداحافظی کردم و از چندتایی هم از بستی خجالت می کشیدم چیزی نتونستم بگم ...

البته تصمیم گرفتم از این دسته معلم های بسیار محترم به صورت تلفنی خداحافظی کنم ...

اینجاس که وافعا میشه به این نتیجه رسید که معلم باید با شاگردش خیلی صمیمی باشه تا تو این جور مواقع شاگرد بنده خدا تو فشار نباشه ...


دلم گرفته ...
دلم گرفته ...
دوباره هوای تو رو داره ...
هر شب می خونم ...
این دلم براتو بی قراره ...
سالار زینب ...
یا حسین .. یا حسین .. یا حسین جان
سالار زینب ...
یا حسین .. یا حسین .. یا حسین جان
اگه خدا قسمت کنه ان شاء ا... روز یکشنبه ی هفته آبنده که میشه 27 بهمن عازم سرزمین وحی هستم ...
از طرف عمره دانش آموزی ...
البته فقط نوبتش رو بهمون دادن وگرنه تمام پولش رو ازمون گرفتن که البته به جاش ارزش داره ...
نمیدونم چی کار کردم که دارم میرم حج ... البته اهل نماز و قرآن و ... هستم ولی بازم بدون گناه نیستم و به نظرم لیاقت رفتن به خانه ی خدا و مدینه و قبرستان بقیع رو ندارم ...
راستیتش فکر کنم این سفر از مجلس روضه ی امام حسین (ع) قسمتم شد ...
راستیتش تو همین محرم 1392 یه شب که فکر کنم شب عاشورا یا شام غریبان (درست یادم نیست) آقا امام حسین بود توی حسینیه شهرمون داشتیم سوگواری و گریه می کردیم ... حال و هوای خاصی بود ... اون روزها پرچم گنبد آقا اباعبدا... رو به شهرمون آورده بودند ...
یه گوشه نشسته بودم و مداح خوب هیئتمون با سوگ خاصی روضه می خوند ... خیلی گریه کرده بودم ... تا اینکه یکباره مداح گفت : امشب می خوایم زیر پرچم آقا امام حسین اربابمان گریه کنیم و بعدش یه نفر یه کیف سامسونیت رو به داخل هیئت اورد ...
نوشتن و توصیف کردنش سخته ...
در کیف رو بازکردند و پرچم گنبد آقا رو که قرمز رنگ بود رو در آوردند و روی منبر جلوی چشم ما قرار دادند ...
همه گریه می کردند ... مداح هیچی نمی خوند ولی همه با صدای بلند گریه می کردند ...
من هم دلم اون شب شکست و قسمت شد خیلی با خلوص نیبت برای آقا اباعبدا... گریه کنم ...
سرتون رو درد نیارم ولی به نظرم سفر چند رو آیندم به سرزمین وحی ثمره ی این شب بوده ...
یا علی

به نام خدا
الآن ساعت 22:42 دقیقه ی 24 بهمن ماه سال 1392 است.
از خیلی روز قبل می خواستم بیام و یه دستی به سرو روی اینجا بکشم و گلدونم رو تمیزش کنم و یه قالب جدید براش انتخاب کنم ... تا اینکه امشب فرصت شد و از امروز تموم خاطرات و اتفاقات مدرسه و خیابون و ... میکارم توی گلدون مجازیم !
به یاری خدا
/محمد/
.....................................................
بعدا نوشت:
پست رو که ارسال کردم و صفحه اول وبسایت رو بارگذای کردم دیدم ساعت ارسال مطلب خورده 22:44 !
به بزرگی خودتون ببخشین ...